سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : چهارشنبه 92/7/24 | 1:26 عصر | نویسنده : مرتضی اکبری

حالاگیریم

دیگرآن کافه که می رفتیم نروم و

دیگردرآن جیگرکی کثیف کنارخیابان خوئک نخورم و

دیگرصبح ها کله پاچه نزنم و

دیگرشبها درخیابان بی هدف را نروم و

دیگر زیرباران نروم ودهانم رابازنکنم وباران نخورم و

دیگرباهیچکس بازی مشاعره فحش نکنم و

دیگرشورت تامی نپوشم و

دیگرادای رقص کسی را درنیاورم و

دیگرازخانه بیرون نروم؛

بااین میزوصندلی وآشپزخانه ولیوان وکامپیوتر  چه کنم؟

بادستشویی وتوالت چه کنم؟

دهنت سرویس؛من وتو در توالت هم خاطره داریم

تومثل این آخرین کام ازآخرین نخ سیگارساعت سه نصف شبی

پرازحسرت نبودو

پرازجعبه خالی سیگارو

دوچشم بدون خواب و

شبی که خیال صبح شدن ندارد...




تاریخ : شنبه 92/7/20 | 7:57 عصر | نویسنده : مرتضی اکبری




تاریخ : شنبه 92/7/13 | 10:33 عصر | نویسنده : مرتضی اکبری

تنهای تنهام

ای کاش همراهی داشتم که

خالصانه دوستم داشته باشدو

اگرساعتی صدایم رانشنیدنگرانم شود

مگراین خواسته زیادی است؟

توآمدی ومن به آرزویم رسیدم

ولی  ؛

توتمامت ازآن من بود

من بد نشدم عزیزم؛

توبیش ازاندازه خوب بودی

توچاره ای جزتمام شدن نداشتی ومن ؛

من جذابیت میخواستم و

بعدازتو ؛ جذابیت ازبدی می آمد

ای کاش . . .

حواسم نبود و ای کاش را گفتم و اوآمد

اوندید و من دیدم

اونکرد ؛ من کردم

اونبود ؛ من بودم

من توشدم و  او من  وتو او

دل کندن من ازاومحال است

همچون دل کندن توازمن

به خدا خسته شدم ؛ ای کاش تنها بودم

می دانم مشکلم ؛ نه تویی ؛ نه او ؛ نه تنهایی

مشکل این است که آرزو کردن نمی دانم

مشکل این است که به آرزوهایم می رسم





تاریخ : پنج شنبه 92/7/4 | 9:31 عصر | نویسنده : مرتضی اکبری

همه چیزدرست و

همه آزمایش ها ok

حتی آن لحظه که

                 آن پرستارداف

من رابادست راستش؛

لخت مادرزاد

     به دنیاآورد و

بادست چپش

 ضربه ای به پشتم حواله کرد

آن لحظه ؛

من که دردستانش

دنیارا زیر رو می دیدم

عر زدم

من هنوزهم سالمم عزیزم

من هر روز زاده می شوم

من  ؛  عاقلانه  ؛  دیوانه ام




تاریخ : دوشنبه 92/7/1 | 10:31 صبح | نویسنده : مرتضی اکبری

حالاگیرم

توبد  ؛من خوب

توبده خوب  ؛من خوبه بد

                           و  اوکه جایم رامی گیرد؛بد

بدوخوب؛خوب وبد

من اسگل نیستم عزیزم

من فقط دوستت داشتم؛

                           من  ؛  فقط  بازی نمی کردم

وگرنه این بازی که قدیمی شده

اینبار

     بازی جدیدرامن خواهم چید

اینبار  ؛قانون بازی رامن خواهم گفت؛

حواست نیست

وقت آن است که

ازداف بودنت استعفادهی

وقت آن است طعم عاشقی رابچشی

توچاره ای جزخوب بودن نخواهی داشت

عزیزم فراموش کرده ای

برای منه دیوانه؛

تغییر   راحت ترین کار است

برایت آرزوی موفقیت می کنم ولی

من همبازی خوبی نخواهم بود...






  • قالب بلاگ اسکای
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات