• وبلاگ : واسه دل خودم مينويسم
  • يادداشت : راز دستان...
  • نظرات : 0 خصوصي ، 13 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    سلام عزيزم....... دلم گرفته بود خواستم بات درد دل کنم....اما مث اينکه نيستي...آخه چند روزه آپ نکردي!... هر کجا موفق باشي.بوس
    دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد? يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد? ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد...
    پاسخ

    قشنگ بودممنون ازحضورت...