سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : شنبه 89/7/10 | 3:47 عصر | نویسنده : مرتضی اکبری

دیشب دلم گرفته بود دمثل هوای بارونی

دلم هوای تو کرده بود هوای شیرین زبونی

دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی

ای هم صدای آشنا بگو که پیشم می مونی

ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی

رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت

 دیدم محاله دیدنت چون گل باید بچینمت

رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم

خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم

گفتم بگو آهی کشید اومد نشست رو شونه هام

یواشکی چشاشو بست تا نبینه اشک چشام

میگفت که تو یه راه دور و سوت و کور

مسافری نشسته بود مسافر غریب و دل شکسته بود

از تو همش شکوه می کرد با اشک گرم و دل سرد

می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخریه

چقدر دلش می خواست که تو نگاش کنی صداش کنی

بهش بگی دوسش داری به شرطی که تنهاش نداری

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش می شینم

دیدم که اون رفته بودو منم دارم خواب می بینم




  • قالب بلاگ اسکای
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات